بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

عکس های نوروز 93

به نام خدا... روز ششم عید از پارکینگ اومدی بالا... نفس نفس زنان... با ساک و چمدون اماده روبرو شدی...  پرسیدی که کجا میریم و برات گفتم...   و تو    یه نفس عمیییق کشیدی و گفتی:   خدایا شکرت!!!! چقدر  خالصانه  و بی ریا...  چقدر دنیای کودک دو سال و نه ماهه  زیباست... عاشق  طبیعت... مورچه و کفش دوزک و گاو ... تشنه جمع کردن گوش ماهی  و مدام پرسش که چرا اسمش گوش ماهیه؟!! عاشق گوش کردن موزیک شاد توی ماشین....تا جایی که اگه صدای استاد ناظری بپیچه تو ماشین ... یه فسقلی با دو تا دست توپولی... از خجالتمون در میاد!!!!!  قرارمون این نبوداااااا عاشق خزید ماهی... صید ماهی... ...
26 فروردين 1393

روزهای عسلی...

به نام خدا.... روزهای شیرین و عسلی گل پسر داره به سرعت برق  و باد میگذره... و من هر وقت فرصت کنم یه مروری به گذشته میکنم... اینا حرفا و کارای همون پسرک سه و نیم کیلویی ماست... که دلمون میخواد این روزا رو مثل یک نفس تازه و عمیق تو سینمون حبس کنیم... باهاش زندگی کنیم... نفسه دیگه... حیات ما تو دستاشه... هر جای خونه رو که کثیف میکنی میگی: واییییی تازه شسته بودیم اینا رو! کقیث شد دوباله یعد شیشه پاک کن میاری و یه صفای اساسی به اون قسمت میدی.... این قضیه عروسیت داره جدی میشه!!! مانی علوسی من... خووووب.... این جوباب شلواریتو بپوش مامانی علوسی من بابا کت سیاه بپوشه!!! علوسی من همه لاک بزنن!!! نمیدونم شاید خب...
26 فروردين 1393

پنج سین.... دو تین...

سیب... سماخ سمنوی هراب؟(خراب) سبزه... سیر... ترکه... تنجد... ماهی من... آینه دورآن(قران) شمع خطری....  هفت سین پسرک ما اینطوریه... هفت سین دنیای کودکانه بردیا... نرم نرمک رسید بهار ... چقدر انتظار کشیدی... درخت روبروی پنجره آشپزخونمون نرم نرمک سبز شد... خیلی نامحسوس... و تو با دیدنشون فریاد زدیدی:  مامان دیدی اینا رو...خیلی گشنگن... از صبح روز ٢٩ اسفندت ماه با هم هفت سین چیدیم... با هم هر چیزی رو که دوست داشتی رو پیشنهاد دادی که بذاریم تو سفره هفت سینمون... مثلا: دینوسور پلاستیکی!!!  گوشی موبایل!! دمپایی!!   میگفتی سمنو دوست ندارم حلوا بذاریم!! با هم رفتیم ماهی خریدیم... ...
10 فروردين 1393
1